...
-
تاریخ: 1395/11/16 ساعت: 10:33
سلام :)مجبور به عوض کردن آدرس وبلاگم شدم. اگه آدرس جدید رو میخواید بگید که واستون بفرستم :) با تچکر
گفته بودم منتظر نمانید بهتر است
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:36
چشم هایم را میبندم با اصرار خودت را زیر پلک هایم جا میکنی. به یاد تمام قرارهایی که نگذاشته ایم، لبخندهایی که نزدیم، دستهایی که نگرفتیم و دوستت دارم هایی که نگفتیم... اصلا مگر همه ی عشق ها را باید فریاد زد؟ همین که ایگرگکم بودی و به خاطرت چیزهایی را که باید فراموش میکردم فراموش کردم همین که به خاطرت ...
رمز این پست پنج شنبه شب برداشته میشه :)
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:35
با همه ی هیجانم واسش تایپ میکنم مهدیهههههه حسین اومد خواستگاریت چی گفتید؟ چه حرفایی زدید؟ خیلی شیک و مجلسی جواب میده برا سنت خوب نیست بدونی:/ (کلا این بشر بابت دو ماه همیشه منو میبره زیر رادیکال:/) میگم خفه شووووو ایگرگ پنج شنبه میاد. تایپ میکنه دروغ نگو! بی توجه بهش مثل همیشه که تا میبینمش شوخی کرد...
آبی
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:35
یک روز موهایم را آبی میکنم شاید روزی که لمس موهایم حلالت باشد
عروس خانوم؟ هه!
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:35
حس آدمیو دارم که قراره دوستداشتنی ترین چیزشو برای چندساعت بهش بدن و ازش بگیرن :( قرار بود وقتی اومدی نگهت دارم ولی نمیتونم :(+صدام میزنه عروس خانوم! سرمو بالا میگیرم نگاش که میکنم خجول لبخند میزنه :(
نگاهاشون لبخنداشون
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:34
برادر بزرگتر یعنی چشمایی که با نگرانی به خواهرش خیره میشه از دور حمایتش میکنه میگه هستم هرجوابی بدی هستم دلت قرص قدمات محکم صدات نلرزه یه وقت آجی:)میدونی ایگرگ؟ میگن نه نباید آورد تو کار خیر ولی اگه نشد بازم ازت ممنونم بابت اینکه باعث شدی یادم بیاد چه خانواده ای دارم حمایت و نگرانی هاشونو ببینم و قن...
چی شد؟
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:34
احساس خستگیه مفرط میکنم... بعد از مدت طولانی ای استرس حالا آرومم میتونم چشمامو ببندم و راحت بخوابم:)ایگرگ اون چیزیکه تصور میکردم اون ایده آلی که تو ذهنم ساخته بودم ازش نبود و مسلما من بین نقاشی و ایگرگ مجبور به انتخابم و انتخاب من هدفمه یعنی نقاشی :))+ممنونم از همتون بس که مهربونید و نگران میشید :)+...
تجربه های اولم
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 2:34
تو اتوبوسم :) این اولین تجربه ی تنهایی سفر کردنم محسوب میشه ^_^ در اییییننن حد استقلال :)) تا لحظه ی حرکت اتوبوس مامان خانوم و آقای پدر با چشمای نگران نه تنها کنار اتوبوس بلکه کنار صندلیه من ایستاده بودن و نگاهم میکردن :) لحظه ی قشنگی بود حق داشتم که عکس بگیرم و گرفتم^_^انگار اون ۱۸ سالگی ای که همه...